تبليغاتX
براده های دل (وبلاگ شخصی منصور نگهداری)

براده های دل (وبلاگ شخصی منصور نگهداری)
ادبی - اجتماعی 
پيوندهای روزانه

 

قرآن کتابی است که نام بیش از 70 سوره اش از مسائل انسانی گرفته شده است و بیش از 30 سوره اش از پدیده های مادی و تنها 2 سوره اش از عبادات! آن هم حج و نماز !

کتابی است که شماره آیات جهادش با آیات عبادتش قابل قیاس نیست... این کتاب از آن روزی که به حیله دشمن و به جهل دوست لایش را بستند، لایه اش مصرف پیدا کرد و وقتی متنش متروک شد، جلدش رواج یافت و از آن هنگام که این کتاب را ــ که خواندنی نام دارد ــ دیگر نخواندند و برای تقدیس و تبرک و اسباب کشی بکار رفت، از وقتی که دیگر درمان دردهای فکری و روحی و اجتماعی را از او نخواستند، وسیله شفای امراض جسمی چون درد کمر و باد شانه و ... شد و چون در بیداری رهایش کردند، بالای سر در خواب گذاشتند وبالاخره، اینکه می بینی؛ اکنون در خدمت اموات قرارش داده اند و

نثار روح ارواح گذشتگانش و ندایش از قبرستان های ما به گوش می رسد.

قرآن ! من شرمنده توام اگر از تو آواز مرگی ساخته ام که هر وقت در کوچه مان آوازت بلند می شود همه از هم می پرسند " چه کس مرده است؟ "

چه غفلت بزرگی که می پنداریم خدا ترا برای مردگان ما نازل کرده است .

قرآن ! من شرمنده توام اگر ترا از یک نسخه عملی به یک افسانه موزه نشین مبدل کرده ام .

یکی ذوق می کند که ترا بر روی برنج نوشته،‌ یکی ذوق میکند که ترا فرش کرده ،‌یکی ذوق می کند که ترابا طلا نوشته ، ‌یکی به خود می بالد که ترا در کوچک ترین قطع ممکن منتشر کرده و …  آیا واقعا خدا ترا فرستاده تا موزه سازی کنیم ؟

قرآن! من شرمنده توام اگر حتی آنان که تو را می خوانند و ترا می شنوند ،‌ آن چنان به پایت می نشینند که خلایق به پای موسیقی های روزمره می نشینند .. اگر چند آیه از تو را به یک نفس بخوانند مستمعین فریاد می زنند

احسنت ! ” گویی مسابقه نفس است

قرآن !‌ من شرمنده توام اگر به یک فستیوال مبدل شده ای حفظ کردن تو با شماره صفحه ، ‌خواندن تو آز آخر به اول ،‌یک معرفت است یا یک رکورد گیری؟ ای کاش آنان که ترا حفظ کرده اند ، ‌حفظ کنی ، تا این چنین ترا اسباب مسابقات هوش نکنند .

خوشا به حال هر کسی که دلش رحلی است برای تو .

آنان که وقتی ترا می خوانند چنان حظ می کنند ،‌ گویی که قرآن همین الان به ایشان نازل شده است. آنچه ما با قرآن کرده ایم تنها بخشی از اسلام است که به صلیب جهالت کشیدیم.

 

 

[ سه شنبه 26 اردیبهشت1391 ] [ 10:33 بعد از ظهر ] [ منصور نگهداری ]

هیزم شکن صبح از خواب بیدار شد و دید تبرش ناپدید شده.

شک کرد که همسایه اش آن را دزدیده باشد. برای همین تمام روز او را زیر نظر گرفت.

متوجه شد همسایه اش در دزدی مهارت دارد. مثل یک دزد راه می رود. مثل دزدی که می خواهد چیزی را پنهان کند پچ پچ می کند. آن قدر از شکش مطمئن شد که تصمیم گرفت به خانه برگردد لباسش را عوض کند و نزد قاضی برود.

اما همین که وارد خانه شد تبرش را پیدا کرد. زنش آن را جا به جا کرده بود.

مرد از خانه بیرون رفت و دوباره همسایه را زیر نظر گرفت و دریافت که او مثل یک آدم شریف راه می رود حرف می زند و رفتار می کند.


[ دوشنبه 25 اردیبهشت1391 ] [ 5:52 بعد از ظهر ] [ منصور نگهداری ]

کاشکی جنس بشر منگی نداشت

هیچ جسمی شکّ و دو رنگی نداشت

کاش طعم و مزه ها یک جور بود

مثل نسل گندمک پر شور بود

کاش جمله عمر نوح می داشتیم

در رکاب عشق روح می کاشتیم

کاش می شد جنس ما از خنده بود

جنس گریه،جنس هر لبخنده بود

کاشکی در شعر ما دوری نبود

هیچ مصرع حاوی سوزی نبود



موضوعات مرتبط: دل نوشته های من
[ جمعه 15 اردیبهشت1391 ] [ 9:6 قبل از ظهر ] [ منصور نگهداری ]

در بسته می شود

روز خسته می شود

و خیابان ها پر

چشم ها حیران

پایی لنگ لنگان

پایی چابک

تا آستانه ی در

و غربت سلام

و احوال پرسی با الفاظی خشک

و جنگ معده ها

با لقمه ها

و بعد چرتی ناخواسته

و این گونه روز شب می شود.


موضوعات مرتبط: دل نوشته های من
[ جمعه 1 اردیبهشت1391 ] [ 10:6 قبل از ظهر ] [ منصور نگهداری ]

در باز می شود

روز تکرار می شود

پله ها خسته

دهان ها بسته

گوش ها خاموش

مغزها فراموش



موضوعات مرتبط: دل نوشته های من
ادامه مطلب
[ سه شنبه 29 فروردین1391 ] [ 0:42 قبل از ظهر ] [ منصور نگهداری ]

    دمدمه های نوروز است. همه به تکانش و تغییر می اندیشند.همه در جستجوی روزهایی هستند تا آلام و دردهایشان را التیام دهند و چه چیزی بهتر از ایام آغازین سال نو که یادگار نیاکان رنجور و نیک اندیش ما خواهد بود؟
      
نوروز این عید رخنه کرده در تک تک مویرگ های هر ایرانی گام های خود را سریع تر کرده است و می خواهد دوباره ما را در اطراف سفره ای پر از سین های معنویت و شادابی بنشاند تا اشک شوق بگیرد و خنده هدیه دهد.
   
و تو ای ایزد پر دهش به نواهای ما که از اعماق قلوبمان بر می خیزد گوش فرا ده و برای این سرزمین پر از پاکی،سرزمین یادگار اندیشه های ناب ایرانی،خوبی و نیکی و سربلندی و شادی به ارمغان اور شاید دگر باره سگرمه ها به قهقهه بدل شوند و تشویش ها به خوابی آرام .
    
و من احساس می کنم صدای پای نسیم مهربانی، هرم پر سرور تازگی را بر چارچوب جسم و جانم وزانده است تا در این واپسین سالی که گذشت ریه هایم را برای تنفسی بی آشوب آماده گردانم!

                                                                  


موضوعات مرتبط: دل نوشته های من
[ شنبه 20 اسفند1390 ] [ 10:14 بعد از ظهر ] [ منصور نگهداری ]

لازم است گاهی از خانه بیرون بیایی و خوب فکر کنی ببینی باز هم می‌خواهی به آن خانه برگردی یا نه؟
 
 لازم است گاهی از مسجد، کلیسا  بیرون بیایی و ببینی پشت سر اعتقادت چه می بینی ترس یا حقیقت؟
 
 
 لازم است گاهی از ساختمان اداره بیرون بیایی، فکر کنی که چه‌قدر شبیه آرزوهای نوجوانیت است؟
 
 
 لازم است گاهی درختی، گلی را آب بدهی، حیوانی را نوازش کنی، غذا بدهی ببینی هنوز از طبیعت چیزی در وجودت هست یا نه؟
 
 
 لازم است گاهی پای کامپیوترت نباشی، گوگل و ایمیل و فلان را بی‌خیال شوی، با خانواده ات دور هم بنشینید ، یا گوش به درد دل رفیقت بدهی و ببینی زندگی فقط همین آهن‌پاره‌ی برقی است یا نه؟
 
 
 لازم است گاهی بخشی از حقوقت را بدهی به یک انسان محتاج تا ببینی در تقسیم عشق در نهایت تو برنده ای یا بازنده؟
 
 
 
لازم است گاهی عیسی باشی، ایوب باشی، انسان باشی ببینی می‌شود یا نه؟ 
 
 و بالاخره لازمست گاهی از خود بیرون آمده و از فاصله ای دورتر به خودت بنگری واز خود بپرسی که سالها سپری شد تا آن شوم که اکنون هستم آیا ارزشش را داشت؟
 

[ جمعه 28 بهمن1390 ] [ 10:53 قبل از ظهر ] [ منصور نگهداری ]

سر کوهی به بلندای دل انگیزترین 
همه جا خرّم و شادی،همه گلریزترین
چه هوایی چه نوایی چه نسیم به دمی
چه شرابی چه ایاقی همه لبریزترین
چه بتانی به گلستان همه چون شاهد شعر
به طبابت به حلاوت همه تبریزترین
همه در رقص و نوازش همه در سکر و سماع
همه در ناز و نیایش به شکر ریزترین
مژه چون نیزه ی وحشی به هدف رستم زال
لبشان فتنه ی چنگیز همه خون ریزترین
به کمر موی میان و به هنر صورت چین
به صفت ماهی دریا به نظر لیزترین
به ادب شعر نظامی به طرب کبک دری
به گشودن در رحمت چو سحر خیزترین
به سخن حافظ و سعدی به دهش حاتم طیّ
به ملاحت لب دریا و نمک ریزترین
نه دلی خسته ی دردی نه سری گیج خمار
همه آغوش صفا و هوس آمیزترین
فارغ از رنج بشر بودم و در گلشن راز
همه آهوی ختن بد به روش تیزترین
آنقدر محو گل و بت شده بودم همه تن
که ندیدم کم و کسری به خدا ریزترین


موضوعات مرتبط: دل نوشته های من
[ جمعه 14 بهمن1390 ] [ 10:59 بعد از ظهر ] [ منصور نگهداری ]


پیاده از کنارت گذشتم، گفتی: "قیمتت چنده خوشگله؟"

سواره از کنارت گذشتم، گفتی: "برو پشت ماشین لباسشویی بنشین!"

در صف نان، نوبتم را گرفتی چون صدایت بلندتر بود

در صف فروشگاه نوبتم را گرفتی چون قدت بلندتر بود

زیرباران منتظر تاکسی بودم، مرا هل دادی و خودت سوار شدی

در تاکسی خودت را به خواب زدی تا سر هر پیچ وزنت را بیندازی روی من

در اتوبوس خودت را به خواب زدی تا مجبور نشوی جایت را به من تعارف کنی




ادامه مطلب
[ یکشنبه 2 بهمن1390 ] [ 5:56 بعد از ظهر ] [ منصور نگهداری ]
                                                                

آدما تا وقتي کوچيکن دوست دارن براي مادرشون هديه بخرن اما پول ندارن.
وقتي بزرگتر ميشن ، پول دارن اما وقت ندارن.
وقتي هم که پير ميشن ، پول دارن وقت هم دارن اما . . . مادر ندارن!...
به سلامتي همه مادراي دنيا صلوات

                                                                      


[ سه شنبه 27 دی1390 ] [ 8:59 بعد از ظهر ] [ منصور نگهداری ]

زاهدی گوید: جواب چهار نفر مرا سخت تکان داد...

اول مرد فاسدی از کنار من گذشت و من گوشه لباسم را جمع کردم تا به او نخورد. او گفت‌ای شیخ خدا می‌داند که فردا حال ما چه خواهد بود!

دوم مستی دیدم که افتان و خیزان راه می‌رفت به او گفتم قدم ثابت بردار تا نیفتی. گفت تو با این همه ادعا قدم ثابت کرده‌ای؟

سوم کودکی دیدم که چراغی در دست داشت گفتم این روشنایی را از کجا اورده‌ای؟ کودک چراغ را فوت کرد و آن را خاموش ساخت و گفت: تو که شیخ شهری بگو که این روشنایی کجا رفت؟

چهارم زنی بسیار زیبا که درحال خشم از شوهرش شکایت می‌کرد. گفتم اول رویت را بپوشان بعد با من حرف بزن.

گفت من که غرق خواهش دنیا هستم چنان از خود بیخود شده‌ام که از خود خبرم نیست تو چگونه غرق محبت خالقی که از نگاهی بیم داری؟


[ جمعه 23 دی1390 ] [ 10:34 بعد از ظهر ] [ منصور نگهداری ]

شاگردي از استادش پرسيد: عشق چست ؟

استاد در جواب گفت: به گندم زار برو و پر خوشه ترين شاخه را بياور اما در هنگام عبور از گندم زار، به ياد

داشته باش كه نمي تواني به عقب برگردي تا خوشه اي بچيني...

شاگرد به گندم زار رفت و پس از مدتي طولاني برگشت.استاد پرسيد: چه آوردي ؟

با حسرت جواب داد:هيچ! هر چه جلو ميرفتم، خوشه هاي پر پشت تر مي ديدم و به اميد پيداكردن پرپشت ترين، تا انتهاي گندم زار رفتم.

استاد گفت: عشق يعني همين...!

شاگرد پرسيد: پس ازدواج چيست ؟

استاد به سخن آمد كه : به جنگل برو و بلندترين درخت را بياور اما به ياد داشته باش كه باز هم نمي تواني به عقب برگردي...

شاگرد رفت و پس از مدت كوتاهي با درختي برگشت .

استاد از  شاگرد پرسید : چه شد و او در جواب گفت: به جنگل رفتم و اولين درخت بلندي را كه ديدم، انتخاب كردم. ترسيدم كه اگر جلو بروم، باز هم دست خالی

برگردم .

استاد باز گفت: ازدواج هم يعني همين...!

و این است فرق عشق و ازدواج ...

 
[ یکشنبه 4 دی1390 ] [ 9:20 بعد از ظهر ] [ منصور نگهداری ]

در باور یونانیان باستان هر پدیده ای یک خدایی داشت. همه خدایان هم یک خدا یا پادشاه بزرگ داشتند که اسمش زئوس بود. یک شب به مناسبتی زئوس همه خدایان را به جشنی در معبد کوه المپ دعوت کرده بود.

 

دیوانگی و جنون هم خدایی داشت بنام مانیا. مانیا چون خودش خدای دیوانگی بود طبیعتا عقل درست و حسابی هم نداشت بود....!

 

خدایان از هر دری سخنی می‌گفتند تا اینکه نوبت به آفریدیته رسید که خدای عشق بود. حرف‌های خدای عشق به مذاق خدای جنون خوش نیامد و این دیوانه عالم ناگهان تیری را در کمانش گذاشت و از آنسوی مجلس به سمت خدای عشق پرتاب کرد. تیر خدای جنون به چشم خدای عشق خورد و عشق را کور کرد.

 

هیاهویی در مجلس در گرفت و خدایان خواستار مجازات خدای جنون شدند. زئوس خدای خدایان مدتی اندیشه کرد و بعد به عنوان مجازات این عمل، دستور داد که چون خدای دیوانگی چشم خدای عشق را کور کرده است، پس خودش هم باید تا ابد عصا کش خدای عشق شود. از آن زمان به بعد عشق هر کجا می‌خواهد برود جنون دستش را می‌گیرد و راهنمایی‌اش می‌کند.

 

به همین دلیل است که می‌گویند عشق کور است و عاشق دیوانه و مجنون می‌شود. پس تیر و قلب و نقش این دل تیر خورده ای که می‌بینید ریشه در اسطوره های یونان باستان دارد.

 

بعدها رومیان باستان آیین و اسطوره های یونانیان را پذیرفتند و تنها نام خدایانشان را عوض کردند. در افسانه‌های روم باستان زئوس را ژوپیتر، خدای جنون را ارا و خدای عشق را ونوس می‌نامیدند.

 

در نتیجه به باور آنها ارای دیوانه چشم ونوس زیبا را کور کرد.

[ جمعه 18 آذر1390 ] [ 9:39 قبل از ظهر ] [ منصور نگهداری ]

شاعر زن میگه :

به نام خدایی که زن آفرید / حکیمانه امثال ِ من آفرید

خدایی که اول تو را از لجن / و بعداً مرا از لجن آفرید !

برای من انواع گیسو و موی / برای تو قدری چمن آفرید !

مرا شکل طاووس کرد و تورا / شبیه بز و کرگدن آفرید !

به نام خدایی که اعجاز کرد / مرا مثل آهو ختن آفرید

تورا روز اول به همراه من / رها در بهشت عدن آفرید



ادامه مطلب
[ سه شنبه 24 آبان1390 ] [ 7:59 بعد از ظهر ] [ منصور نگهداری ]

روزی مجنون از سجاده شخصی عبور می کرد.

مرد نماز راشکست :مردک! درحال رازو نیاز باخدا بودم تو جگونه این رشته را بریدی؟

مجنون لبخندی زد و گفت:عاشق بنده ای هستم و تو را ندیدم و تو عاشق خدایی و مرا دیدی ؟؟


[ پنجشنبه 28 مهر1390 ] [ 5:22 بعد از ظهر ] [ منصور نگهداری ]

[ چهارشنبه 20 مهر1390 ] [ 10:25 بعد از ظهر ] [ منصور نگهداری ]


تو را راندم،
و ساک‌هایت را در پیاده‌رو افکندم
اما بارانی‌ات که در خانه‌ام مانده بود
هذیان‌گویبی سر داد،
و با اعتراض آستین‌هایش را برای در آغوش گرفتنم
به حرکت در آورد. وآن گاه که بارانی را از پنجره پرتاب کردم،
همچنان که فرو می‌افتاد،
دست‌های خالی‌اش را در باد برآورد،
چونان کسی که به نشانه‌ی بدرود،
دستی برآورد
یا آن که فریاد زند: کمک

[ چهارشنبه 20 مهر1390 ] [ 10:22 بعد از ظهر ] [ منصور نگهداری ]

 امروز ظهر شیطان را دیدم.نشسته بر بساط صبحانه و آرام لقمه برمیداشت...

گفتم: ظهر شده، هنوز بساط کار خود را پهن نکرده ای؟ بنی آدم نصف روز خود را بی تو گذرانده اند...

شیطان گفت: خود را بازنشسته کرده ام. پیش از موعد!

گفتم: به راه عدل و انصاف بازگشته ای یا سنگ بندگی خدا به سینه می زنی؟

شیطان گفت: من دیگر آن شیطان توانای سابق نیستم. دیدم انسانها، آنچه را من شبانه به ده ها وسوسه پنهانی انجام میدادم، روزانه به صدها دسیسه آشکارا انجام میدهند. اینان را به شیطان چه نیاز است؟

شیطان در حالی که بساط خود را برمیچید تا در کناری آرام بخوابد، زیر لب گفت: آن روز که خداوند گفت بر آدم و نسل او سجده کن، نمیدانستم که نسل او در زشتی و دروغ و خیانت، تا کجا میتواند فرا رود، و گرنه در برابر آدم به سجده می رفتم و میگفتم که : همانا تو خود پدر منی.

[ یکشنبه 10 مهر1390 ] [ 8:57 بعد از ظهر ] [ منصور نگهداری ]
تفاوت كشورهاي ثروتمند و فقير، تفاوت قدمت آنها نيست.
براي مثال كشور مصر بيش از 3000 سال تاريخ مكتوب دارد و فقير است!
                                                                                                                                                                          
اما كشورهاي جديدي مانند كانادا، نيوزيلند، استراليا كه 150 سال پيش وضعيت قابل توجهي نداشتند، اكنون كشورهايي توسعه‌يافته و ثروتمند هستند.
                                                                                              
 
تفاوت كشورهاي فقير و ثروتمند در ميزان منابع طبيعي قابل استحصال آنها هم نيست.


ادامه مطلب
[ دوشنبه 28 شهریور1390 ] [ 9:12 بعد از ظهر ] [ منصور نگهداری ]

پیرمردی در بستر مرگ بود. در لحظات دردناک مرگ، ناگهان بوی عطر شکلات محبوبش از طبقه پایین به مشامش رسید. او تمام قدرت باقیمانده اش را جمع کرد و از جایش بلند شد. همانطور که به دیوار تکیه داده بود آهسته آهسته از اتاقش خارج شد و با هزار مکافات خود را به پایین پله ها رساند و نفس نفس زنان به در آشپزخانه رسید و به درون آن خیره شد. او روی میز ظرفی حاوی صدها تکه شکلات محبوب خود را دید و با خود فکر کرد یا در بهشت است و یا اینکه همسر وفادارش آخرین کاری که ثابت کند چقدر شیفته و شیدای اوست را انجام داده است و بدین ترتیب او این جهان را چون مردی سعادتمند ترک می کند. او آخرین تلاش خود را نیز به کار بست و خودش را به روی میز انداخت و یک تکه از شکلات ها را به دهانش گذاشت و با طعم خوش آن احساس کرد جانی دوباره گرفته است. سپس مجددا” دست لرزان خود را به سمت ظرف برد که ناگهان همسرش با قاشق روی دست او زد و گفت : دست نزن، آنها را برای مراسم عزاداری درست کرده ام

[ پنجشنبه 3 شهریور1390 ] [ 9:39 بعد از ظهر ] [ منصور نگهداری ]

میخواهم بگویم؛ فقر همه جا سر میکشد …


فقر ، گرسنگی نیست، عریانی هم نیست …

فقر ، حتی گاهی زیر شمش های طلا خود را پنهان میکند …

فقر ، چیزی را “نداشتن” است ؛ ولی آن چیز پول نیست ؛ طلا و غذا هم نیست …

فقر ، ذهن ها را مبتلا میکند …

فقر ، اعجوبه ایست که بشکه های نفت در عربستان را تا ته سر میکشد …

فقر ، همان گرد و خاکی است که بر کتابهای فروش نرفته ی یک کتابفروشی می نشیند …

فقر ، تیغه های برنده ماشین بازیافت است که روزنامه های برگشتی را خرد میکند …

فقر ، کتیبه ی سه هزار ساله ای است که روی آن یادگاری نوشته اند …

فقر ، پوست موزی است که از پنجره یک اتومبیل به خیابان انداخته میشود …

فقر ، همه جا سر میکشد …


[ یکشنبه 9 مرداد1390 ] [ 11:22 قبل از ظهر ] [ منصور نگهداری ]

قفس دلتنگ دشت راز دلخون

قفس همرنگ عشق پاک مجنون

قفس یعنی شریک آب و دانه

قفس یعنی خراب شد آشیانه

قفس میراث درد دردمندان

قفس سیراب اشک مرد زندان

قفس یعنی نماد تیزبالی

قفس یعنی شراب بی خیالی

قفس محراب گرم دین و عرفان

قفس پایاب شک و ریب اذهان

قفس جولانگه فکر و خیال است

قفس دروازه ی ذکر جمال است

قفس یعنی امید باز پریدن

قفس یعنی نوید یار دیدن

قفس یعنی شکوه یک اسارت

قفس مشت گره بر صد جهالت

قفس میعاد داغستان وحدت

قفس ایجاد باغستان لذت

قفس یعنی قفس یعنی شکایت

قفس یعنی نفس هم شد حکایت



[ جمعه 7 مرداد1390 ] [ 11:15 بعد از ظهر ] [ منصور نگهداری ]

مطهری در کتاب «حق و باطل» می نویسد:

از کودکی همیشه این سوال برایم مطرح بود که :چرا قطار تا وقتی ایستاده است کسی سنگ به او نمی زند،اما وقتی قطار به راه افتاد سنگباران می شود! این برایم معما بود تا وقتی که بزرگ شدم و وارد اجتماع گشتم،دیدم این قانون کلی زندگی ما ایرانیان است که هر کسی و هرچیزی تا وقتی که ساکن است مورد احترام است،تا ساکت است مورد تعظیم و تمجید است،اما همین که به راه افتاد و یک قدم برداشت نه تنها کمکش نمی کنند بلکه سنگ است که به طرف او پرتاب می شود و این نشانه ی یک جامعه ی مرده است ولی یک جامعه ی زنده فقط برای کسانی احترام قائل است که متکلم هستند نه ساکت،متحرکند،نه ساکن،باخبرند،نه بی خبرتر.

[ پنجشنبه 30 تیر1390 ] [ 0:21 قبل از ظهر ] [ منصور نگهداری ]

و بعد می فهمی

نفهمیده ای!

و بعد می فهمی

نخواستند بفهمی!!

و شاید نخواستی بفهمی!!!

و شاید تو خود را به نفهمی  زده بودی که نمی خواستی بفهمی!!!!

می فهمی سخنم را؟

و بعد می فهمی لبخند ها دروغین بوده است!!!!!

و نگاه ها آبکی!!!!!!

مسخ شده ی پوست رخساری ویترینی

و شاید هم نفهمیده باشی و یا حالش را نداشته ای بفهمی!!!!!!!

اما اگر روزی فهمیدی،

با خویش

با من

با او

با اشاره ای،

ایمایی،

زمزمه ای کن تا بفهمم فهمیده ای!!!!!!!!




موضوعات مرتبط: دل نوشته های من
[ سه شنبه 14 تیر1390 ] [ 0:13 قبل از ظهر ] [ منصور نگهداری ]

چارچوب قاب تو را ماندگار کرده است؟

یا تو به قاب عمری دراز داده ای؟

چونان همیشه در تاقچه ی بر سرش هزاران یادبود

نشسته ای و الهام شعر من می شوی!

تو شگفتی!

سالها دست نخورده مانده ای!

و گاهی تا اعماق سالها مرا برده ای

برگشتنم یادم نیست

اما پچ پچ ثانیه ها می گویند چند ساعتی گذشته است

یادت هست بر من چه گذشت؟

تو عکس منی

اما من کنون بر عکس تو ام

از این رو نمی شناسی ام

بر گونه های من رنگ شدید کاه

پیشانی ام شیارگاه صد فسوس

حتی تنفسم بی قید و بند

و هنوز تو می خندی در چارچوب قاب

و زنجیر آه

ریه های مراپرآشوب کرده است

«کجایی جوانی که یادت به خیر»

کجایی که هر رگی امروز خود ناله ای است

برای من

هر جنب و جوش من

در انتظار صد حادثه است!



موضوعات مرتبط: دل نوشته های من
[ جمعه 3 تیر1390 ] [ 10:5 قبل از ظهر ] [ منصور نگهداری ]

روزگاري يك كشاورز در روستايي زندگي مي كرد كه بايد پول زيادي را كه از يك پيرمرد قرض گرفته بود، پس مي داد.

كشاورز دختر زيبايي داشت كه خيلي ها آرزوي ازدواج با او را داشتند. وقتي پيرمرد طمعكار متوجه شد كشاورز نمي تواند پول او را پس بدهد، پيشهاد يك معامله كرد و گفت اگر با دختر كشاورز ازدواج كند بدهي او را مي بخشد و دخترش از شنيدن اين حرف به وحشت افتاد و پيرمرد كلاه بردار براي اينكه حسن نيت خود را نشان بدهد گفت : اصلا يك كاري مي كنيم، من يك سنگريزه
سفيد و يك سنگريزه سياه در كيسه اي خالي مي اندازم، دختر تو بايد با چشمان بسته يكي از اين دو را بيرون بياورد. اگر سنگريزه سياه را بيرون آورد بايد همسر من بشود و بدهي بخشيده مي شود و اگر سنگريزه سفيد را بيرون آورد لازم نيست كه با من ازدواج كند و بدهي نيز بخشيده مي شود، اما
اگر او حاضر به انجام اين كار نشود بايد پدر به زندان برود.


ادامه مطلب
[ شنبه 21 خرداد1390 ] [ 0:18 قبل از ظهر ] [ منصور نگهداری ]

معلم يك مدرسه به بچه هاي كلاس گفت كه ميخواهد با آنها بازي كند. او به آنها گفت كه فردا هر كدام يك كيسه پلاستيكي بردارند و درون آن به تعداد آدمهايي كه از آنها بدشان ميآيد، سيب زميني بريزند و با خود به كودكستان بياورند.

فردا بچه ها با كيسه هاي پلاستيكي به مدرسه آمدند. در كيسه ي بعضي ها ۲، بعضي ها ۳ و بعضي ها ۵ سيب زميني بود.

معلم به بچه ها گفت: تا يك هفته هر كجا كه مي روند كيسه پلاستيكي را با خود ببرند.

روزها به همين ترتيب گذشت و كم كم بچه ها شروع كردند به شكايت از بوي سيب زميني هاي گنديده. به علاوه، آن هايي كه سيب زميني بيشتري داشتند از حمل آن بار سنگين خسته شده بودند.

پس از گذشت يك هفته بازي بالاخره تمام شد و بچه ها راحت شدند…

معلم از بچه ها پرسيد: از اينكه يك هفته سيب زميني ها را با خود حمل مي كرديد چه احساسي داشتيد؟
بچه ها از اينكه مجبور بودند سيب زميني هاي بد بو و سنگين را همه جا با خود حمل كنند شكايت داشتند.

آنگاه معلم منظور اصلي خود را از اين بازي، اين چنين توضيح داد:
اين درست شبيه وضعيتي است كه شما كينه آدم هايي كه دوستشان نداريد را در دل خود نگه مي داريد و همه جا با خود مي بريد. بوي بد كينه و نفرت قلب شما را فاسد مي كند و شما آن را همه جا همراه خود حمل مي كنيد. حالا كه شما بوي بد سيب زميني ها را فقط براي يك هفته نتوانستيد تحمل كنيد پس چطور مي خواهيد بوي بد نفرت را براي تمام عمر در دل خود تحمل كنيد؟

[ دوشنبه 16 خرداد1390 ] [ 1:0 قبل از ظهر ] [ منصور نگهداری ]

لئوناردو باف يک پژوهشگر دينى معروف در برزيل است. متن زير، نوشته اوست:
در ميزگردى که درباره «دين و آزادى» برپا شده بود و دالايى‌لاما هم در آن حضور داشت، من با کنجکاوى، و
البته کمى بدجنسى، از او پرسيدم: عالى جناب، بهترين دين کدام است؟
خودم فکر کردم که او لابد خواهد گفت: «بودايى» يا «اديان شرقى که خيلى قديمى‌تر از مسيحيت هستند.»
دالايى‌لاما کمى درنگ کرد، لبخندى زد و به چشمان من خيره شد ... و آنگاه گفت:
«بهترين دين، آن است  که از شما آدم بهترى بسازد.»
من که از چنين پاسخ خردمندانه‌اى شرمنده شده بودم، پرسيدم:
آنچه مرا انسان بهترى مى‌سازد چيست؟
او پاسخ داد:
«هر چيز که شما را دل‌رحم‌تر، فهميده‌تر، مستقل‌تر، بى‌طرف‌تر، بامحبت‌تر، انسان دوست‌تر، با مسئوليت‌تر
 و اخلاقى‌تر سازد.
دينى که اين کار را براى شما بکند، بهترين دين است»
من لحظه‌اى ساکت ماندم و به حرف‌هاى خردمندانة او انديشيدم. به نظر من پيامى که در پشت حرف‌هاى
او قرار دارد چنين است:

دوست من! اين که تو به چه دينى اعتقاد دارى و يا اين که اصلاً به هيچ دينى اعتقاد ندارى، براى
من اهميت ندارد. آنچه براى من اهميت دارد، رفتار تو در خانه، در خانواده، در محل کار، در جامعه و
در کلّ جهان است.
به ياد داشته باش، عالم هستى بازتاب اعمال و افکار ماست.
قانون عمل و عکس‌العمل فقط منحصر به فيزيک نيست. در روابط انسانى هم صادق است.

اگر خوبى کنى، خوبى مى‌بينى
و اگر بدى کنى، بدى
هميشه چيزهايى را به دست خواهى آورد که براى ديگران نيز
همان‌ها را آرزو کنى
شاد بودن، هدف نيست. يک انتخاب است

«هيچ دينى بالاتر از حقيقت وجود ندارد.»
 

[ شنبه 31 اردیبهشت1390 ] [ 6:5 بعد از ظهر ] [ منصور نگهداری ]

خواجه عبدالله انصاری فرمود:

بدانکه، نماز زیاده خواندن، کار پیرزنان است

و روزه فزون داشتن، صرفه  نان است

و حج نمودن، تماشای جهان است.

اما نان دادن، کار مردان است.

 

[ پنجشنبه 22 اردیبهشت1390 ] [ 7:15 قبل از ظهر ] [ منصور نگهداری ]

جنايت كاري كه يك آدم را كشته بود، در حال فرار و آوارگي، با لباس ژنده و پرگرد و خاك و دست و صورت كثيف، خسته و كوفته ، به يك دهكده رسيد.چند روزي چيزي نخورده و بسيار گرسنه بود.



ادامه مطلب
[ چهارشنبه 21 اردیبهشت1390 ] [ 0:57 قبل از ظهر ] [ منصور نگهداری ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

کار شناسی ارشد زبان و ادبیات فارسی..علاقه مند به شعر،داستان و رمان،موسیقی سنتی و مدرن.
موضوعات وب
امکانات وب
بک لینک طراحی سایت